تبلیغات
حرفای تنهایی - بهار..تابستان..پاییز..زمستان..
تاریخ : چهارشنبه 2 فروردین 1391 | 07:52 ب.ظ | نویسنده : رها
هنگامیکه سبزپوشان باریک اندام در انتهای قامتشان نوپرورده های خود را به تماشا میگذارند
آنگاه خود را قدری سوی رهگذری که از کنارشان میگذرد خیره کرده تا سلام بهاری را درطبیعت خشک این ناحیه تقدیم و بدینگونه دستان لطیف بهار را بر انداممان احساس میکنیم

اما هنوز سوری که به ضیافت بهار تشکیل شده پایان نیافته که گرمای طاقت فرسای تابستان مارا به زانو درمیآورد تا حسرت این جشن بزرگ بر دلمان بماند!

چیزی بدین منوال میگذرد تا اینکه نسیم از دیار گرمسیر به وزش در میآید وموسم برگریزان
را به مصاف زمین وخاکی که خسته از سوزش دردآور خورشید است میکشاند.
کارزاریست سخت و دشوار، اما همه میدانند که برگریزان با چهره ای گریان طبیعت گرم را تسلیم غم خود میکند.اما هستند سبزپوشانی که از این گریزانند زیرا که مجبورند آن جامه حیات بخش شادی آور را از تن خود جداسازند وناخواسته شایدهم خوش آینه به خوابی که ضمیرشان با آن سازگار است
فرو روند،درهرصورت این نیز تابلوانی است که آمدن خزان و فروپاشیدن ویا عقب نشینی اشعه های خورشید بر آن حک شده است.و از این به بعد آرام و ملال انگیز پرتوی چراغ منور گیتی را بر بدن سوخته مان احساس میکنیم

و اینبار نوبت به تارهای کور عنکبوت دیوسیما میرسد تا تارهای سرماآورش

را بر پیکر طبیعت این دیار بدواند و ارمغان شبهای سرد زمستان باشد.


دوست خوبم هنوز اینجا ابری به گریه در نیامده تا من رخسار شمارا در لابه لای الماس دیده اش
نظاره گر باشم ولی درودهای گرم خود را به ابری که همینک در آسمان شهرمان پیداست میسپارم تا تو در آنجا در میان گلوله های سپید آسمان بیکران بیابی.



پیچک